داشتم فکر می کردم که اگر حضرت حافظ به جای حافظ ،حافظه بود،یعنی مرد نبود و زن بود،به عبارتی اگرmaleنبودوfemale بودوبازهم این اشعاررا،مثلاً درفرمت زنانه می سرود قوم وقبیله اش چه سیستمی رویش پیاده می کردند؟ احتمالاً اگربه بمب هسته ای دسترسی داشتند یکی از آنها را در دهان حافظه ی مربوطه می ترکاندند .......حالا هم توی همین روزها،هنوزکه هنوز است ....خیلی ها پشت صورتک های روشنفکرانه شان وقتی شعری عاشقانه اززبان یک دختر می شنوند،دست کم ته ته ته مغزروشنشان این کلمه وول می خورد(ببخشیدها) دختره ی هفت خط یا ..کتنئمسشع.... واینهاست که جنس زن را در نوشتن محافظه کار کرده است ...و البته آنهایی که جسارتاً نوشتندومی نویسند...
... این شعردرواقع از زبان یک برادر است که شرح حال خواهرش را می گوید...
« دوش می آمدورخساره برافروخته بود»
چشم ها چشمه ی خون،غمزده،دل سوخته بود
گفتمش خواهر خوبم زچه رو اینسانی؟
گفت تقصیر قلی خان بلا سوخته بود
گفتمش بازغلط های زیادی کردی
از چه رو شوهر رعنات بلا سوخته بود؟
گفت ول کن،به خدا قافیه خاکستر شد
بس که هی سوخته هی سوخته هی سوخته بود
گفتمش شوی تو آخرگل و مردم داراست
او به ما رسم وفا و کرَم آموخته بود
گفت آری کرَمش هست برای دگران
از ازل طعنه و شک بهر من اندوخته بود
گیج کردی تو مرا زود بگو خواهرمن
چه گذشته است به تو جان قلی حرف بزن
گفت....
رفته بودیم شب شعر به همراه قلی
نازنین بود و پریچهره و استاد گلی
غیر اینها نود وهفت نفر بیننده
منتظر بهر نیوشیدن شعربنده
شعردر وصف یکی زاغچه ی تنها بود
که هم اوعاشق یک سهره ی خوش سیما بود
روی افرای بلندی چه بهار و چه خزان
غارغارش به هوا بود چه روزان و شبان
لیک معشوقه نمی خواست ببیند رویش
پروبال سیه وپنجه ی زردنبویش
آخر کارولی زاغچه با فن بیان
دل آن سهره ی زیبا بربود وپس از آن...
شعر من تا که به اینجا برسید آه خدا
جهشی کرد قلی از سرجایش به هوا
رفت بیرون وسپس داد پیامک که بیا
ای غزلخوان پریچهره ی پرنازوادا
رفتم وگفت به من طفلک من، ای بچه
« ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟»
شعرهایت شده مشکوک پریچهره ی من
سهره و زاغ و خزان و دل وباغ وگلشن
توخودت را همه شب بهر که آراسته ای؟
«عاشق روی جوانی خوش و نوخواسته ای؟*»
که سیه چرده بوَد همچو کلاغ ِ شعرت؟
سهره گشتی وبه سویش بنمودی حرکت؟
نکند فکر نمودی که ندارم غیرت
نه عزیزم من ازاین شعر گرفتم عبرت
گفتمش وای قلی فکر تو بیمار شده
هذیان گو شده ای ذهن تو تبدار شده
دردلم مهرتوهمواره نشسته است،چرا
تو به من انگ خیانت زده ای، آه خدا
عشق شوری است که در جان تووجان من است
روشنایی ره ومکتب وایمان من است
چشم هایش شده بودند دوتا کاسه ی خون
نعره زد وای خدایا برسیدم به جنون
گوش کن زن که دگر صبرندارم به خدا
کرده ای راه خود از راه من اینگونه جدا
مگر اینکه...
مگر اینکه بدهی گوش سخن های مرا
این قوانین بکنی سخت رعایت لیلا
بعد از این حذف شود این کلمات از شعرت
عشق و عاشق، قدح و ساقی وقدوقامت
می ودلداروعزیزوگل ونازوآغوش
دست وپا ولب و دندان ونگاه و تن پوش
البسه هرچه که باشد کت و شلوار ویا....
روسری،پیرهن ودامن و غیره،ابدا
دوستت دارم و عاشق شدم و ماهی تو
کلٌهم پاک شود،حذف شود، وَرنه برو
گفتم اینگونه لغت نامه نمودی نابود
گر که اینها نبود شعرشود سردوخمود
عشق با جان من آمیخته از روز ازل
اوست سازنده ی هر مصرع پر شورغزل
لیک انگار نمی خواست بفهمد سخنم
گفت آنکس که کند جامعه آلوده منم
خلاصه....
گفت اینگونه به من شرح مصیبت لیلا
گفتمش زنگ زنم من به قلی خان حالا
زنگ زدم...
گفت زان سوی خط او، وای خدا، آی پسر
زده ام فالی و اکنون شده ام خاک به سر
آری این حضرت حافظ سخنش راست بوَد
بعد او شعر دگر شاعرکان ماست بوَد
حافظ اینگونه به من گفت رَکب خوردی مرد
همسرت با دگری رفت و تو اینجا دلسرد
گفتمش فال مگر چیست؟بگو زود...آهای
خواند با لحن پراز کینه وپرسوز که وای...
«دوش می آمدورخساره برافروخته بود»
حال،با این همه اوصاف، "که" دلسوخته بود؟
ـ برهمه واضح ومبرهن است که مصرع های درون گیومه از حضرت حافظ است.
- *با اندکی تغییر
"اخطار"
برای دچارسوء تعبیر شده ها
منظور من اساساً نوشتن است، نه سوژه ی نوشتن.در واقع اجازه ی به روی کاغذ آوردن افکار
وقتی می گویم شعر عاشقانه بدون شک منظورم ،وای وای وای پارمیدای من کوش یا مثلاً نازی خوشگلی نازی دلبری نیست.
اینجا صحبت ازخیانت و هرزگی نیست.صحبت از مفهوم عشق است وپرداختن به این مفهوم در هر زمان وهرشرایطی ارزشمند است.
البته این یک قانون شده است که، مردان می توانند تا زمان مرگ از عشق وبه طور کل افکارشان بگویند وموجبات به به وچه چه دیگران رافراهم کنند،اما اگرزنی به همان شیوه از این مفاهیم صحبت کند بی تردید مشکل اخلاقی داشته، به جرم فساد فی الارض واجب الحد خواهد بود.